خاطره ای از حجه الاسلام علیرضا پناهیان:

یکی از بچه‌های گردان حبیب که در عملیات کربلای پنج به شهادت رسید، یک‌بار به خاطر اینکه دنبال قبولی در دانشگاه بود، کمی دیر به منطقه آمده بود. ازش پرسیدم: «دانشگاه قبول شدی؟ گفت: «بله، قبول شدم» گفتم: «چه رشته‌ای قبول شدی؟» گفت: «پزشکی دانشگاه تهران» (یا یکی از دانشگاه‌های تهران) گفتم: «اینکه خیلی رشتۀ خوبی است، پس چرا رها کردی و به جبهه آمدی؟» گفت: «این را برای مادرم قبول شدم! می‌خواهم مادرم در مقابل آن فامیل‌ها و آشنایانی که می‌خواهند بیایند سرِ جنازۀ من و طعنه بزنند، سرش را بالا بگیرد و بگوید بچۀ من دانشگاه قبول شد، اما بچه‌های شما دیپلم هم نگرفتند. نمی‌خواهم فامیل‌‌ها طعنه بزنند که البته بچۀ تو عرضه و استعداد چندانی هم نداشت...»